
نقشه عجيب
داستان هاي انتخابي آلفرد هيچکاک
دکتر وبستر بلند شد و گفت:
- از من کاري بر نميايد... مدتيه که مرده.
کاراگاه فوکس به جسد مردي که روي زمين افتاده بود؛ نگاهي کرد و گفت:
- انگار خودکشي کرده... دکتر وبستر؟ نظر شما چيه؟
- به نظر من خودکشي کرده.
کاراگاه به طرف پنجره رفت و به ميدان پيکادلي خيره شد و گفت:
- ولي... به نظرم يه جاي قضيه مي لنگه. اگه خودکشي کرده، چرا به هفت تيرش صداخفه کن بسته؟ کسي که مي خواد خودشو بکشه ديگه چه فرقي مي کنه که صداي شليکش شنيده بشه يا نه.
-درسته... ولي شايد دوست نداشته همسايه ها رو با صداي شليک ناراحت کنه ....به هر حال اين مرد خودشو کشته و شما خيلي زود مي تونين پرونده رو ببندين.
کاراگاه فوکس از کنار پنجره دور شد و گفت:
- بايد تحقيقات بيشتري بکنيم تا معلوم بشه ماجرا چي بوده... اگه خودکشي باشه، اين مرد با خودش خيلي بد بوده چون يک گلوله کاليبر45 توي شقيقه خودش خالي کرده و جمجمه شو آش ولاش کرده....
- شما اين بابا رو مي شناختين؟
- آره... اسمش هنري هاميلتونه. نويسنده قصه هاي جناييه. البته آدم غير عادي و عجيبي بود ولي خوب مي نوشت.
دکتر وبستر وسايلش را در کيفش گذاشت و گفت:
- بگين جسد رو بفرستن آزمايشگاه تا روش کار کنم ببينم چيزي دستگيرم ميشه يا نه.
- همين حالا مي گم جسد رو ببرن. خودمم ميرم يکي دو جا سروگوشي آب ميدم.
فرداي آن روز، دکتر وبستر به دفتر کاراگاه فوکس رفت و گفت:
- با آزمايشايي که کردم، فهميدم که مرگ هاميلتون حدود ساعت سه نصفه شب بوده.
- منم تحقيقاتي کردم که چيز مهمي دستگيرم نشد فقط فهميدم که هاميلتون سه روز قبل از مرگش رفته بوده دادگاه و تقاضاي طلاق داده بوده.
دکتر چند ورق کاغذ که مربوط به پزشکي قانوني بود، روي ميز کاراگاه گذاشت و پرسيد:
- چرا تقاضاي طلاق داده بوده؟
- چون فکر مي کرده همسرش بهش خيانت مي کنه... حتي اعلام کرده بود از همسايه هاي آپارتمانش، يعني خانم براون مي تونه شهادت بده که خانم کلر هاميلتون خائن بوده.
- پيش خانم براون رفتي؟
کاراگاه فوکس نگاهي به نتيجه آزمايش هاي پزشکي قانوني انداخت و گفت:
- آره... مي گفت همسرش آقاي هاميلتون با مردي به اسم فرانسيس کول روابطي داشته. ضمناً فهميدم که خانم براون هم از آقاي هاميلتون خوشش ميومده و انتظار داشته بعد از اينکه هاميلتون و کلر از هم جدا شدن، خودش با هاميلتون ازدواج کنه.
دکتر وبستر خنديد و گفت:
- چه اوضاع شير تو شيري! خانم کلر هاميلتون از ماجرا خبر داشته؟
- آره. مرحوم هاميلتون همه چي رو به همسرش گفته بوده. و البته کلر از هاميلتون خيلي متنفر بوده.
-خب... ديگه چي فهميدي؟
- خانم براون مي گفت ساعت دو و نيم نيمه شب، خانم کلر رو ديده که وارد آپارتمان هاميلتون شده...
يعني نيم ساعت قبل از اينکه هاميلتون کشته بشه.
دکتر وبستر سيگاري روشن کرد و گفت:
- ماجرا هيجان انگيز شد... ظاهراً خانم کلر هاميلتون مضنون اصلي شماس.
- آره... من خانم کلر و آقاي کول و خانم براون را احضار کردم تا ازشون بازجويي کنم. البته هنوز علت بازجويي را به خانم کلر نگفتم ضمن اينکه مي خوام فعلا خانم براون رو وارد اتاق بازجويي نکنم.
- کار عاقلانه اي مي کني. به نظر تو خانم کلر قاتل شوهرشه؟
کاراگاه فوکس از پشت ميزش بلند شد و ليواني آب خورد و گفت:
-نمي دونم. هميشه نميشه قضاوت کرد. بايد تا دو ساعت ديگه صبر کنيم تا اين سه نفر واسه بازجويي بيان دفتر من.
- راستي يه چيزي يادم اومد... من وکيل آقاي هاميلتون رو مي شناسم. موافقي برم پيشش و پرس وجويي بکنم؟
- حتما!... خيلي هم خوشحال ميشم. خودم بايد اين کارو مي کردم ولي امروز وقت ندارم اگه تو اين لطف رو در حقم بکني تو رو به يه بستني ميوه اي مهمون مي کنم.
دکتر وبستر در حالي که از اتاق کاراگاه فوکس بيرون مي رفت، گفت:
- بپا ورشکست نشي.
عصر همان روز کلر هاميلتون و فرانسيس کول به دفتر کاراگاه فوکس آمدند. کاراگاه پس از بازجويي مقدماتي از کلر هاميلتون پرسيد:
- ميشه لطفا بگين که شب وقوع حادثه، کجا بودين؟
کلر سينه اش را صاف کرد و با خونسردي گفت:
- خب معلومه کجا بودم... خواب بودم.
-بله... البته طبيعيه که اون وقت شب خواب باشين... آقاي کول؟ شما چي؟ کجا بودين؟
- آقاي کاراگاه من هميشه اون وقت شب خواب هستم.
کاراگاه چند ثانيه به هر دو خيره شد سپس گوشي تلفن را بر داشت و گفت:
- گروهبان؟ به خانم براون بگو بياد اينجا.
همين که خانم کلر هاميلتون اسم خانم براون را شنيد، گونه اش سرخ شد ولب هايش را به هم فشرد.
کاراگاه فوکس به او نگاه کرد و گفت:
- انگار از اومدن خانم براون ناراحت شدين.
- خب معلومه که ناراحت شدم. اگه اين زن بي ادب وارد زندگي ما نمي شد، حالا هاميلتون بيچاره زنده بود.
کاراگاه فوکس جوابي نداد زيرا خانم براون وارد اتاق شد و اين دو زن نگاه خصمانه اي به هم انداختند. کاراگاه پرسيد:
- خانم براون؟ اين حقيقت داره که شب حادثه، خانم کلر هاميلتون رو ديدين که ساعت دو و نيم نصفه شب وارد آپارتمان آقاي هاميلتون شد؟
- حقيقت داره آقاي کاراگاه. من رفته بودم مهموني و داشتم بر مي گشتم که اين خانم رو ديدم داشت وارد آپارتمان هنري بيچاره ميشد.
رنگ از روي خانم کلر پريد و از روي صندلي بلند شد و کنار پنجره رفت. کاراگاه فوکس گفت:
- خانم کلر هاميلتون هيچ ميدونين که شما در ساعتي وارد آپارتمان شدين که با زمان خودکشي يا قتل آقاي هاميلتون مصادفه؟ توضيح بدين چرا رفته بودين اونجا؟
- من با شوهرم کاري نداشتم. اون خودش به من تلفن کرد و با خواهش و التماس و گريه از من خواست اون وقت شب به آپارتمانش برم. مي گفت اگه نرم، خودشو مي کشه. اون منو بد جوري ترسونده بود.
خانم براون با شنيدن اين حرف فرياد کشيد:
- اين دروغه... هنري هرگز به خاطر اين زن، خودشو نمي کشت.
کلر به گريه افتاد وگفت:
-اوه خداي من! هيچوقت خودمو نمي بخشم. اگه اون شب پيش هنري مي موندم، حالا زنده بود. من مقصرم.
خانم براون با خشم گفت:
- اون هرگز راضي نمي شد پيشش بموني. مگه خبر نداري که ازت متنفر بود؟ اون شب خودم همه چي رو ديدم.
ناگهان کول از خود بي خود شد و با خشم گفت:
- پس اين زن اون شب جاسوسي ما رو مي کرد؟ چه زن کثيفي!
کاراگاه فوکس لبخند زنان گفت:
- متشکرم آقاي کول... شما کار منو آسون کردين با اين اعتراف تون معلوم شد که اون شب، شما و کلر به آپارتمان هنري رفتين و اونو کشتين... حالا توضيح بدين چرا رفتين اونجا؟ کدوم تون بهش شليک کردين؟
کول سرش را بين دست هايش گرفت و گفت:
- اشتباه مي کنين... يه اشتباه بزرگ... من و کلر آدم کش نيستيم. هيچ انگيزه اي واسه اين کار نداشتيم ولي چون هنري وصيت کرده بود که مقداري از ثروت شو به خانم براون بدن، ميشه فرض کرد که خانم براون آقاي هاميلتون رو کشته تا سهم خودشو از ارثيه به دست بياره.
کاراگاه فوکس نگاهي به خانم براون نگاه کرد و گفت:
- توضيحي دارين؟ چقدر از ثروت شو به شما بخشيده؟
- اين حرفاي مزخرف چيه که ميزنين؟ من هنري رو از ته دل دوست داشتم و به ثروتش هيچ چشمداشتي نداشتم. اصلا هم خبر ندارم که توي وصيت نامه ش چي نوشته .
کارگاه گفت:
- به زودي دکتر وبستر از پيش وکيل هاميلتون مياد وبه اين سوال هم جواب ميده که توي وصيت نامه هاميلتون چي نوشته شده.
نزديک به نيم ساعت بعد، دکتر وبستر به دفتر کاراگاه آمد و از او خواست چند دقيقه با هم تنها باشند. پس از اين که دکتر و کاراگاه چند دقيقه با هم خلوت کردند، هر دو به اتاق بازجويي برگشتند و کاراگاه گفت:
-معماي قتل هنري هاميلتون حل شد و حالا ديگه مي دونيم چه کسي قاتله.
کساني که در اتاق بودند، به او و به هم نگاه کردند.
خانم کلر پنجه هايش را در هم فشرد و خواست چيزي بگويد ولي کول به او اشاره کرد که ساکت باشد. کاراگاه به آن دو نگاه کرد وگفت:
- دوست عزيز و باهوشم دکتر وبستر رفته بود پيش آقاي مورگان، وکيل آقاي هاميلتون. اون مرحوم دو تا وصيت نامه نوشته بود. توي يکيش اين جمله از بقيه جالب تره: «آخرين کتابي را که نوشتم پيش شما امانت باشد و پنج سال ديگر آن را چاپ کنيد»...وقتي که دکتر وبستر اين جمله را مي خونه کنجکاو ميشه تا ببينه قصه اين کتاب چيه. کتاب رو از آقاي مورگان مي گيره و مي بينه اسمش اينه: قاتل کيست...
کاراگاه فوکس کمي سکوت کرد و سپس به دکتر وبستر گفت:
- بقيه اين داستان را شما ادامه بدين.
-باشه... وقتي کتاب رو خوندم ديدم نويسنده يعني هاميلتون تقريبا ماجراي مرگ خودشو نوشته. توي اين قصه توضيح داده بود که همسرش بهش خيانت کرده و خودش طاقت نداره اين ماجرا رو تحمل کنه بنابراين شب حادثه به کلر تلفن مي کنه و اونو به آپارتمان خودش دعوت مي کنه. البته طوري باهاش حرف مي زنه که کلر کمي بترسه و کول رو هم با خودش بياره. ضمنا برنامه اي هم ترتيب ميده که خانم براون همزمان با اومدن کلر وکول به آپارتمانش، از مهموني برگرده و اونا رو ببينه. اون دو نفر بيست دقيقه اونجا مي مونن و ميرن. بعدش هاميلتون هفت تيري رو که به صدا خفه کن مجهز بوده برميداره و به مغز خودش شليک مي کنه.
خانم کلر با شنيدن اين حرف از جا پريد و گفت:
- آخه چرا؟ به چه دليلي خودشو کشت اونم با يه نقشه عجيب و غريب؟ اين خيلي وحشتناکه.
کاراگاه فوکس گفت:
-تطفا آروم باشين. اون مي خواست کاري کنه تا شما و آقاي کول متهم شناخته بشين و به زندان بيفتين. اين رو توي آخرين قصه خودش نوشته. حتي توضيح داده که شما دو نفر بايد پنج سال زندوني بشين تا تقاضاي قصاص پس بدين . اون انتظار داشته که پنج سال بعد وقتي که کتابش چاپ ميشه، همه بفهمن که شما دو نفر بي گناهين و قاضي حکم آزادي تونو صادر کنه. ولي به دليل دقت و هوشياري دوست عزيزم دکتر وبستر، قسمت آخر قصه آقاي هاميلتون اتفاق نيفتاد و ما همين امروز قاتل رو شناختيم بيابراين همه تون آزادين که برين فقط... خانم کلر و آقاي کول درسته که شما تو دادگاه محکوم نشدين اما فکر مي کنم توي دادگاه وجدان تون حسابي گناه کار باشين. البته دعا مي کنم در محکمه الهي مجازات سنگيني براتون در نظر گرفته نشده باشه ولي قبول کنين که پيش وجدان و پيش خداوند گناهکارين.
منبع: اطلاعات هفتگي ـ شماره 3414
دکتر وبستر بلند شد و گفت:
- از من کاري بر نميايد... مدتيه که مرده.
کاراگاه فوکس به جسد مردي که روي زمين افتاده بود؛ نگاهي کرد و گفت:
- انگار خودکشي کرده... دکتر وبستر؟ نظر شما چيه؟
- به نظر من خودکشي کرده.
کاراگاه به طرف پنجره رفت و به ميدان پيکادلي خيره شد و گفت:
- ولي... به نظرم يه جاي قضيه مي لنگه. اگه خودکشي کرده، چرا به هفت تيرش صداخفه کن بسته؟ کسي که مي خواد خودشو بکشه ديگه چه فرقي مي کنه که صداي شليکش شنيده بشه يا نه.
-درسته... ولي شايد دوست نداشته همسايه ها رو با صداي شليک ناراحت کنه ....به هر حال اين مرد خودشو کشته و شما خيلي زود مي تونين پرونده رو ببندين.
کاراگاه فوکس از کنار پنجره دور شد و گفت:
- بايد تحقيقات بيشتري بکنيم تا معلوم بشه ماجرا چي بوده... اگه خودکشي باشه، اين مرد با خودش خيلي بد بوده چون يک گلوله کاليبر45 توي شقيقه خودش خالي کرده و جمجمه شو آش ولاش کرده....
- شما اين بابا رو مي شناختين؟
- آره... اسمش هنري هاميلتونه. نويسنده قصه هاي جناييه. البته آدم غير عادي و عجيبي بود ولي خوب مي نوشت.
دکتر وبستر وسايلش را در کيفش گذاشت و گفت:
- بگين جسد رو بفرستن آزمايشگاه تا روش کار کنم ببينم چيزي دستگيرم ميشه يا نه.
- همين حالا مي گم جسد رو ببرن. خودمم ميرم يکي دو جا سروگوشي آب ميدم.
فرداي آن روز، دکتر وبستر به دفتر کاراگاه فوکس رفت و گفت:
- با آزمايشايي که کردم، فهميدم که مرگ هاميلتون حدود ساعت سه نصفه شب بوده.
- منم تحقيقاتي کردم که چيز مهمي دستگيرم نشد فقط فهميدم که هاميلتون سه روز قبل از مرگش رفته بوده دادگاه و تقاضاي طلاق داده بوده.
دکتر چند ورق کاغذ که مربوط به پزشکي قانوني بود، روي ميز کاراگاه گذاشت و پرسيد:
- چرا تقاضاي طلاق داده بوده؟
- چون فکر مي کرده همسرش بهش خيانت مي کنه... حتي اعلام کرده بود از همسايه هاي آپارتمانش، يعني خانم براون مي تونه شهادت بده که خانم کلر هاميلتون خائن بوده.
- پيش خانم براون رفتي؟
کاراگاه فوکس نگاهي به نتيجه آزمايش هاي پزشکي قانوني انداخت و گفت:
- آره... مي گفت همسرش آقاي هاميلتون با مردي به اسم فرانسيس کول روابطي داشته. ضمناً فهميدم که خانم براون هم از آقاي هاميلتون خوشش ميومده و انتظار داشته بعد از اينکه هاميلتون و کلر از هم جدا شدن، خودش با هاميلتون ازدواج کنه.
دکتر وبستر خنديد و گفت:
- چه اوضاع شير تو شيري! خانم کلر هاميلتون از ماجرا خبر داشته؟
- آره. مرحوم هاميلتون همه چي رو به همسرش گفته بوده. و البته کلر از هاميلتون خيلي متنفر بوده.
-خب... ديگه چي فهميدي؟
- خانم براون مي گفت ساعت دو و نيم نيمه شب، خانم کلر رو ديده که وارد آپارتمان هاميلتون شده...
يعني نيم ساعت قبل از اينکه هاميلتون کشته بشه.
دکتر وبستر سيگاري روشن کرد و گفت:
- ماجرا هيجان انگيز شد... ظاهراً خانم کلر هاميلتون مضنون اصلي شماس.
- آره... من خانم کلر و آقاي کول و خانم براون را احضار کردم تا ازشون بازجويي کنم. البته هنوز علت بازجويي را به خانم کلر نگفتم ضمن اينکه مي خوام فعلا خانم براون رو وارد اتاق بازجويي نکنم.
- کار عاقلانه اي مي کني. به نظر تو خانم کلر قاتل شوهرشه؟
کاراگاه فوکس از پشت ميزش بلند شد و ليواني آب خورد و گفت:
-نمي دونم. هميشه نميشه قضاوت کرد. بايد تا دو ساعت ديگه صبر کنيم تا اين سه نفر واسه بازجويي بيان دفتر من.
- راستي يه چيزي يادم اومد... من وکيل آقاي هاميلتون رو مي شناسم. موافقي برم پيشش و پرس وجويي بکنم؟
- حتما!... خيلي هم خوشحال ميشم. خودم بايد اين کارو مي کردم ولي امروز وقت ندارم اگه تو اين لطف رو در حقم بکني تو رو به يه بستني ميوه اي مهمون مي کنم.
دکتر وبستر در حالي که از اتاق کاراگاه فوکس بيرون مي رفت، گفت:
- بپا ورشکست نشي.
عصر همان روز کلر هاميلتون و فرانسيس کول به دفتر کاراگاه فوکس آمدند. کاراگاه پس از بازجويي مقدماتي از کلر هاميلتون پرسيد:
- ميشه لطفا بگين که شب وقوع حادثه، کجا بودين؟
کلر سينه اش را صاف کرد و با خونسردي گفت:
- خب معلومه کجا بودم... خواب بودم.
-بله... البته طبيعيه که اون وقت شب خواب باشين... آقاي کول؟ شما چي؟ کجا بودين؟
- آقاي کاراگاه من هميشه اون وقت شب خواب هستم.
کاراگاه چند ثانيه به هر دو خيره شد سپس گوشي تلفن را بر داشت و گفت:
- گروهبان؟ به خانم براون بگو بياد اينجا.
همين که خانم کلر هاميلتون اسم خانم براون را شنيد، گونه اش سرخ شد ولب هايش را به هم فشرد.
کاراگاه فوکس به او نگاه کرد و گفت:
- انگار از اومدن خانم براون ناراحت شدين.
- خب معلومه که ناراحت شدم. اگه اين زن بي ادب وارد زندگي ما نمي شد، حالا هاميلتون بيچاره زنده بود.
کاراگاه فوکس جوابي نداد زيرا خانم براون وارد اتاق شد و اين دو زن نگاه خصمانه اي به هم انداختند. کاراگاه پرسيد:
- خانم براون؟ اين حقيقت داره که شب حادثه، خانم کلر هاميلتون رو ديدين که ساعت دو و نيم نصفه شب وارد آپارتمان آقاي هاميلتون شد؟
- حقيقت داره آقاي کاراگاه. من رفته بودم مهموني و داشتم بر مي گشتم که اين خانم رو ديدم داشت وارد آپارتمان هنري بيچاره ميشد.
رنگ از روي خانم کلر پريد و از روي صندلي بلند شد و کنار پنجره رفت. کاراگاه فوکس گفت:
- خانم کلر هاميلتون هيچ ميدونين که شما در ساعتي وارد آپارتمان شدين که با زمان خودکشي يا قتل آقاي هاميلتون مصادفه؟ توضيح بدين چرا رفته بودين اونجا؟
- من با شوهرم کاري نداشتم. اون خودش به من تلفن کرد و با خواهش و التماس و گريه از من خواست اون وقت شب به آپارتمانش برم. مي گفت اگه نرم، خودشو مي کشه. اون منو بد جوري ترسونده بود.
خانم براون با شنيدن اين حرف فرياد کشيد:
- اين دروغه... هنري هرگز به خاطر اين زن، خودشو نمي کشت.
کلر به گريه افتاد وگفت:
-اوه خداي من! هيچوقت خودمو نمي بخشم. اگه اون شب پيش هنري مي موندم، حالا زنده بود. من مقصرم.
خانم براون با خشم گفت:
- اون هرگز راضي نمي شد پيشش بموني. مگه خبر نداري که ازت متنفر بود؟ اون شب خودم همه چي رو ديدم.
ناگهان کول از خود بي خود شد و با خشم گفت:
- پس اين زن اون شب جاسوسي ما رو مي کرد؟ چه زن کثيفي!
کاراگاه فوکس لبخند زنان گفت:
- متشکرم آقاي کول... شما کار منو آسون کردين با اين اعتراف تون معلوم شد که اون شب، شما و کلر به آپارتمان هنري رفتين و اونو کشتين... حالا توضيح بدين چرا رفتين اونجا؟ کدوم تون بهش شليک کردين؟
کول سرش را بين دست هايش گرفت و گفت:
- اشتباه مي کنين... يه اشتباه بزرگ... من و کلر آدم کش نيستيم. هيچ انگيزه اي واسه اين کار نداشتيم ولي چون هنري وصيت کرده بود که مقداري از ثروت شو به خانم براون بدن، ميشه فرض کرد که خانم براون آقاي هاميلتون رو کشته تا سهم خودشو از ارثيه به دست بياره.
کاراگاه فوکس نگاهي به خانم براون نگاه کرد و گفت:
- توضيحي دارين؟ چقدر از ثروت شو به شما بخشيده؟
- اين حرفاي مزخرف چيه که ميزنين؟ من هنري رو از ته دل دوست داشتم و به ثروتش هيچ چشمداشتي نداشتم. اصلا هم خبر ندارم که توي وصيت نامه ش چي نوشته .
کارگاه گفت:
- به زودي دکتر وبستر از پيش وکيل هاميلتون مياد وبه اين سوال هم جواب ميده که توي وصيت نامه هاميلتون چي نوشته شده.
نزديک به نيم ساعت بعد، دکتر وبستر به دفتر کاراگاه آمد و از او خواست چند دقيقه با هم تنها باشند. پس از اين که دکتر و کاراگاه چند دقيقه با هم خلوت کردند، هر دو به اتاق بازجويي برگشتند و کاراگاه گفت:
-معماي قتل هنري هاميلتون حل شد و حالا ديگه مي دونيم چه کسي قاتله.
کساني که در اتاق بودند، به او و به هم نگاه کردند.
خانم کلر پنجه هايش را در هم فشرد و خواست چيزي بگويد ولي کول به او اشاره کرد که ساکت باشد. کاراگاه به آن دو نگاه کرد وگفت:
- دوست عزيز و باهوشم دکتر وبستر رفته بود پيش آقاي مورگان، وکيل آقاي هاميلتون. اون مرحوم دو تا وصيت نامه نوشته بود. توي يکيش اين جمله از بقيه جالب تره: «آخرين کتابي را که نوشتم پيش شما امانت باشد و پنج سال ديگر آن را چاپ کنيد»...وقتي که دکتر وبستر اين جمله را مي خونه کنجکاو ميشه تا ببينه قصه اين کتاب چيه. کتاب رو از آقاي مورگان مي گيره و مي بينه اسمش اينه: قاتل کيست...
کاراگاه فوکس کمي سکوت کرد و سپس به دکتر وبستر گفت:
- بقيه اين داستان را شما ادامه بدين.
-باشه... وقتي کتاب رو خوندم ديدم نويسنده يعني هاميلتون تقريبا ماجراي مرگ خودشو نوشته. توي اين قصه توضيح داده بود که همسرش بهش خيانت کرده و خودش طاقت نداره اين ماجرا رو تحمل کنه بنابراين شب حادثه به کلر تلفن مي کنه و اونو به آپارتمان خودش دعوت مي کنه. البته طوري باهاش حرف مي زنه که کلر کمي بترسه و کول رو هم با خودش بياره. ضمنا برنامه اي هم ترتيب ميده که خانم براون همزمان با اومدن کلر وکول به آپارتمانش، از مهموني برگرده و اونا رو ببينه. اون دو نفر بيست دقيقه اونجا مي مونن و ميرن. بعدش هاميلتون هفت تيري رو که به صدا خفه کن مجهز بوده برميداره و به مغز خودش شليک مي کنه.
خانم کلر با شنيدن اين حرف از جا پريد و گفت:
- آخه چرا؟ به چه دليلي خودشو کشت اونم با يه نقشه عجيب و غريب؟ اين خيلي وحشتناکه.
کاراگاه فوکس گفت:
-تطفا آروم باشين. اون مي خواست کاري کنه تا شما و آقاي کول متهم شناخته بشين و به زندان بيفتين. اين رو توي آخرين قصه خودش نوشته. حتي توضيح داده که شما دو نفر بايد پنج سال زندوني بشين تا تقاضاي قصاص پس بدين . اون انتظار داشته که پنج سال بعد وقتي که کتابش چاپ ميشه، همه بفهمن که شما دو نفر بي گناهين و قاضي حکم آزادي تونو صادر کنه. ولي به دليل دقت و هوشياري دوست عزيزم دکتر وبستر، قسمت آخر قصه آقاي هاميلتون اتفاق نيفتاد و ما همين امروز قاتل رو شناختيم بيابراين همه تون آزادين که برين فقط... خانم کلر و آقاي کول درسته که شما تو دادگاه محکوم نشدين اما فکر مي کنم توي دادگاه وجدان تون حسابي گناه کار باشين. البته دعا مي کنم در محکمه الهي مجازات سنگيني براتون در نظر گرفته نشده باشه ولي قبول کنين که پيش وجدان و پيش خداوند گناهکارين.
منبع: اطلاعات هفتگي ـ شماره 3414